پیتزا رو به نام کی بدم ؟ به نام خدا
 

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون دار

  صفحه نخست | عناوین مطالب وبلاگ | Rss

  آدرس جدید

آدرس جدیدمه:

 http://vakilbadazin.persianblog.ir/


نویسنده : سدیم کلر ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ   روز   ۱۳٩٠/۸/٤
 تا رفیق    لینک ثابت

  .

دوستان احتمالا دیگه هیچوقت آپ نمیکنم و نمیام اینجا.

روزای خوبی بود.

 


نویسنده : سدیم کلر ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ   روز   ۱۳۸٩/٢/٢٥
 تا رفیق    لینک ثابت

  .


نویسنده : سدیم کلر ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ   روز   ۱۳۸٩/۱/۱
 تا رفیق    لینک ثابت

  جک


یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: «منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: «یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد: «حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه‌ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: «کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: «من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!


نویسنده : سدیم کلر ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ   روز   ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
 تا رفیق    لینک ثابت

  مکر زنانه

 

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه ...


بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه ...


ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن ...

 

 

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون

میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه - آه چه جالب شما مرد هستید ! 

ببینید چه به روز ماشینامون اومده ! 

 

همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! 

این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و

ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! 

 

مرد با هیجان پاسخ میگه: 

- اوه … "بله کاملا" …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا

باشه ! 

بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه : 

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه

مشروب سالمه .مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم

بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی

جالبی باشه رو جشن بگیریم ! 

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده . 

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی

اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه

مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن . 

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد. 

مرد می گه شما نمی نوشید؟! 

زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه : 

- نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !


نویسنده : سدیم کلر ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ   روز   ۱۳۸۸/٩/٢٥
 تا رفیق    لینک ثابت

  نامه مادر غضنفر

گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمان خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید، ‌دومیش 3 روز. ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید.
گضنفر جان، ‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم جداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌ اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره. فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.
راستی گلیدون آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. گلیدون آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد.
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست
قربانت .. مادرت
راستی:‌گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.


نویسنده : سدیم کلر ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ   روز   ۱۳۸۸/۸/٢۸
 تا رفیق    لینک ثابت

  جوک

سلام به دوستای خوبم به خاطر اینهمه تأخیر منو ببخشید

ت...... یه چک سفید امضا پیدا میکنه جلو مبلغش مینویسه” خدا تومن” میبره میده به بانک. بعد میبینن ت..... داره کیسه کیسه پول از بانک میبره بیرون ، میرن ببینن چه جوریه که بهش پول دادن میبینن رئیس بانکه ل..... بوده

ل......میره دانشگاه به دو دلیل می فهمن ل......: 1-سامسونتشو تو زنبیل میذاشته 2- وقتی استاد تخته رو پاک میکرده اونم دفترشو پاک می کرده!!

ل.... آشغال میره تو چشمش , سر ساعت 9 میشینه دم در

یه روز 4 تا ل....سوار آسانسور میشن هر کاری میکنن آسانسور حرکت نمیکنه .... یه مرده با کت شلوار و سامسونت میاد دکمه آسانسورو میزنه .... راه میفته ... یکی از ل....میگه : به افتخار آقای راننده صلوات

ل..... توی جبهه بیسیم چی بوده زنگ میزنه میگه : آقا 5 تا عراقی دستگیر کردم بیاید ببرید میگن خودت بیار .... میگه نه شما بیاین اینا نمیذارن من بیام

ل......... به پسرش شک می کنه، بهش می گه: ها کن ببینم. پسرش ها می کنه. ل...... می زنه تو گوشش می گه: کره خر! دختر بازی می کنی؟

 

 ت..... رفته بوده مکه میاد که توی خونه خدا رو نگاه کنه یه دفعه سرش توی حجرالاسود گیر میکنه . میگه خدایا غلط کردم دیگه بنده خوبی میشم تو رو خدا منو نخور

قهقهه

 

 


نویسنده : سدیم کلر ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ   روز   ۱۳۸۸/۳/۳٠
 تا رفیق    لینک ثابت

  هوش ایرانی

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند.
در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند.
یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.
وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند.
یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

به این میگن ایرانی ....اصل جنسه....
قهقهه


نویسنده : سدیم کلر ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ   روز   ۱۳۸۸/۳/٩
 تا رفیق    لینک ثابت